تبليغاتX

                                       !!! کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران !!!
 

اسفند 79

جمعه 3 خرداد1387

خدا جونم ...ممنونتم....
 


از همه دوستای گلم که نگران چشمم بودند ممنونم اما من از این قضیه ناراحت نیستم!!!

به احتمال قوی باورتون نمیشه اما...
این به خواست خودم بوده!!!

یکی از عزیزترین دوستام ,چشاش ضعیفه و عینک می زنه...یه بار عینکش رو زدم به چشام!دنیا رو تار و در هم بر هم دیدم...اون روز فکرم کلی مشغول شد...که کسی که عینک می زنه دنیا رو چه جوری می بینه؟مثلا همین دوستم؟؟؟!یادمه مرضیه ...هم دانشگاهیم یه بار در جواب این  سئوالم گفت:وقتی به درخت نیگاه میکنم یه توده سبز میبینم و نمیتونم برگ ها رو متمایز از هم ببینم....!
من خیلی کنجکاوم...!
همون شب یه چیز ه به ظاهر مسخره اما مهم واسه خودم ,از خدا خواستم!!!
خدایا میشه یه جورایی من بفهمم که اون چه جوری میبینه ؟؟!!!!!و بالافاصله گفتم خدا جونم البته موقت ها!!!!

الان چش راستم 5 شماره ضعیفه...دکتر میگه در عرض چند هفته خوب میشه...من خیلی خوشحالم که....

********

واسه ماشین هم...

ماشین رو با کلی سود فروختم...البته به بابام...به عبارتی فقط اسما جا به جا شده !!!




 

16:33  | رومینا  | 

پنجشنبه 2 خرداد1387

عروسکا بدونین ..که عاشقی دروغه...
 


اردیبهشت 87:
گویا سلسله اتفاقات هم چنان ادامه دارند....!
اسباب کشی به خونه جدید و خراب کردن خونه ای که بیست و پنچ سال توش نفس کشیدیم و زندگی کردیم...فروختن ماشین قشنگم (2 ماه نمیشد که سیستم نصب کرده بودم!!!)...فروش زمینم...سرمایه گذاری تو پروژه مجتمع سازی(قراره فضایی مایه دار شیم!!!)...رفتن به کنسرت خواننده محبوب داداشم (که واسه خودش شبی بود!)...از دست دادن 5 شماره از دید چشم راستم, اونم تنها در عرض یه روز(البته قراره 2 ماه دیگه خوب شه!!!)...باز نشسته شدن بابا که دیگه واقعا بعد 35 سال(!!!)خستگی رو میشد از قیافه اش خوند...و کلی اتفاقات کوچولوی دیگه ...

ببینم ...حالا دیگه کی میگه خدا منو دوس نداره؟؟؟؟!

 

13:12  | رومینا  | 

چهارشنبه 1 خرداد1387

بخدا مسافرم...
 


فکر می کنه نمی دونم , اما من

 بازی هاشو خیلی وقته یاد گرفتم...

نمی دونم چرا چیزی نگفت؟

مرد گفتنش نبود

سفرت به خیر...


همه لحظه هایت را خوانده ام و پیشگویی کرده ام

تمام خوشی هایت را به تصویر کشیده ام

یک لحطه هم تنها نبوده ای...

مرا دیدی؟؟؟

سفر اما...به خیر


 

7:30  | رومینا  | 

سه شنبه 3 اردیبهشت1387

این نیز بگذرد...
 

 

فروردین ۸۷...باورم نمیشه این همه اتفاق واسه ام افتاده باشه...

 

رفتن به مشهد که هر چی بگم ازش بازم کمه...عمل لثه هام......مهمونی شنبه...دزدیده شدن کیفم در حالی که بر عکس همیشه خالی بود....درست شدن انتقالیم...

 

به قول ... خدا هنوز دوسم داره...


 

18:26  | رومینا  | 

چهارشنبه 22 اسفند1386

این نفس های بی هدف....زنده به گورم می کنند...
 

چه اعتراف تلخیه... انگار رسیدم ته خط ...وقت خلاصی از همه است...

آی دنیا بیزارم ازت...


 

2:48  | رومینا  | 

دوشنبه 29 بهمن1386

چی بگم ابری و بارون نمیشی دردو میفهی و درمون نمیشی...
 




دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد

خدایــــــــا! دلـــــــم سنگ نیســــــت
مــــرا عشق او چنگ انــــدوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیسـت
به لـــــــب جز ســرود امیـــــدم نبــود
مــــــرا بانگ این چنگ خاموش کـرد
چنـــان دل به آهنـــگ او خو گرفـــت
که آهنـــگ خــود را فرامـــــوش کرد
نمـــــی دانم این چنــــگ سرنوشــــت
چه می خواهـــــد از جـــان فرسوده ام
کجــــا می کشاننـــــدم این نغمـــــه ها
که یکـــدم نخواهنـــــــــد آســــــوده ام
دل از این جهـــــــان بر گرفتــــم دریغ
هنــــوزم به جــان آتش عشـــــق اوست
در این واپسیـــــــن لحظــــــه زندگـــی
هنـــوزم در این سینــــه یـــک آرزوست
دلــــــم کرده امشــــــب هوای شـــــراب
شــرابی که از جــــان برآرد خـــــروش
شــــرابی که ببینم در آن رقص مـــــرگ
شـــــرابی که هرگـــــز نیابم بهـــــــوش
مگـــــــر وارهم از غـــــــم عشــــــق او
مگـــــــر نشنـــــوم بانـگ این چنـــگ را
همــــــــه زندگی نغمـــــــه ماتــــــم است
نمی خواهـــــــــم این ناخـــوش آهنگ را .....!!!


 

22:21  | رومینا  | 

جمعه 19 بهمن1386

ملاقات خدا...
 

چه ضیافتی بود...
من بودم و تو و یه دشت سفیدی
من شدم بانوی برف تو همون ماهی که نبود تو آسمون
تن من زخمی وسرد دل تو میکده من

********

تقسیم کردیم
همه خوشبختی واسه من اوج زمینش مال تو

********

تیک تیک عقربه ها...چه نفیر شومی داشت...!
پایان نماز...
من دلم جا مانده هنوز زیر پایت را ببیین!!!!
.
.
.

********
خدایا سرخ ترین گل سرخ دنیاتو سرنوشت من داره عطر فشانی می کنه...چقدرقشنگه داشتنش, بویئدنش...سپاس


 

23:23  | رومینا  | 

جمعه 19 بهمن1386


 


آسمان
را قسمت كردند:
.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا...
دلم را قسمت كردند:
.....تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي براي تو...



 

22:36  | رومینا  | 

پنجشنبه 6 دی1386


 


برف...جاده...ماشین...تو...


یعنی میشه یه روز من از اینا سیر شم؟؟؟



 

18:31  | رومینا  | 

پنجشنبه 6 دی1386

کجایی عزیزم...ببینی که تنهام...کجایی ببینی چه تاریکه شب هام...
 


همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتنها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

.........

......

 

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آن را به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

 

آه ....

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

«دستهایت را

دوست میدارم»


دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی

 صید نخواهد کرد...




 

18:24  | رومینا  | 

یکشنبه 25 آذر1386

تو هم نباشی چه خوب چه بد ...می گذره....!
 

به اون گذشته ها...به کتاب ها کاری ندارم ندارم...اکوچیکترین دامادی که دیدید چند سالش بوده؟؟؟

.
.
.
.
.
.

.
.رکورد من که پونزده اس...!!!


 

20:52  | رومینا  | 

پنجشنبه 22 آذر1386

هر چه از دوست رسد نکوست....!!!حتی زخمی که هر لحظه می زنی...
 


نمیدونم چه جوری میشه بعضی چیزا رو عنوان کرد....شاید عنوان نشدنشون بهتر باشه...دغدغه های من واسه خودمه نه کس دیگه....حالا هی اشک بریز رومینا.....میدونستی که همینه چیزی که انتظارت رو میکشید...حالا بشین ذره ذره خورد شدن غرورت رو ببین...به کی می خواستی اطمینان کنی؟تو این دوره؟تو این نا کجا آباد؟به چی دل خوش کردی؟؟؟مگه نمی دونی اینجا هر کی به فکر خودشه؟همه چی دروغه....جایی واسه سادگی تو نی دختر..
چه قدر تلخه فهمیدن بعضی حقایق...کاش همه اش یه خواب باشه....کاش...

 

23:16  | رومینا  | 

چهارشنبه 21 آذر1386


 

mahyar

درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم
به خاطر خواهم داشت ...
 
آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار... باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت...

 

22:39  | رومینا  | 

سه شنبه 20 آذر1386

این یکی فقط واسه تو ....
 

        میمیرم برات...
 

23:30  | رومینا  | 

دوشنبه 19 آذر1386

بدون عنوان...!!!
 


تو این چند هفته...اطلا عات عمومی ام زده بالا...!!!چیزایی دیدم که دونستنش واسه شما هم بد نی...!!!جالبه بدونین که در همین لحظه((زیر پوست این شهر،با همه آرامشش...))
در این خراب شده مردی(!!!)وجود داره که هر شب...جلوی چشمای زنش فاحشه ,خونه میبره...زنی که اگه کج نگاه کنه لگد می خوره به شکم بار دارش...


در این خراب شده یه به اصطلاح مرد, وجود داره که زنش رو با شرم تو بیمارستان چشم انتظار میذاره به این امید که یه روزشوهرش بیاد واسه تصفیه حساب ...تا بتونه بره خونه...مردی که چون سومین بچه اشم دختر شده رفته یه جایی گم و گور شده...

تو این خراب شده مرد نا مردی زندگی می کنه که واسه اعتیادش زنش رو مجبور می کنه بره خود فروشی...نه مجبور می کرد بره خود فروشی...ـآخه اون زنه چند روز پیشا...وقتی برادرش فهمید خواهرش ...!!چی کاره است...خودش و دختر یه ساله اش,خفه شد ن و سرشون از بدنشون کنده شد...با یه بچه دیگه تو شیکمش...!



تو این خراب شده مردی زندگی می کنه که وقتی نصفه شب قصد تجاوز به دخترش رو میکنه و با مقاومت زنش مواجه می شه مثل یه حیون با تبر می پره به جونشون...
تو این خراب شده...!!!
......
تو این خراب شده تا اطلاع ثانوی اعصاب من یکی داغون!!!!


 

22:1  | رومینا  |